سعدى

49

بوستان ( فارسى )

چو بينى كه لشكر ز هم دست داد * بتنها مده جان شيرين بباد 1045 اگر بر كنارى برفتن بكوش * وگر در ميان لبس دشمن بپوش وگر خود هزارى و دشمن دويست * چو شب شد در اقليم دشمن مايست شب تيره پنجه‌سوار از كمين * چو پانصد بهيبت به درد زمين چو خواهى بريدن بشب راهها * حذر كن نخست از كمين‌گاهها ميان دو لشكر چو يك روز راه * بماند ، بزن خيمه بر جايگاه 1050 گر او پيشدستى كند غم مدار * ور افراسيابست مغزش برآر ندانى كه لشكر چو يك‌روزه راند * سر پنجهء زورمندش نماند تو آسوده بر لشكر مانده زن * كه نادان ستم كرد بر خويشتن چو دشمن شكستى بيفكن علم * كه بازش نيايد جراحت بهم بسى در قفاى هزيمت مران * نبايد « 1 » كه دور افتى از ياوران 1055 هوا بينى از گرد هيجا چو ميغ * بگيرند گردت بزوبين و تيغ بدنبال غارت نراند سپاه * كه خالى بماند پس پشت شاه سپه را نگهبانى شهريار * به از جنگ در حلقهء « 2 » كارزار * * * دلاور كه بارى تهور نمود * ببايد بمقدارش اندر فزود كه بار دگر دل نهد بر هلاك * ندارد ز پيكار يأجوج باك 1060 سپاهى در آسودگى خوش بدار * كه در حالت سختى آيد به كار سپاهى كه كارش نباشد ببرگ * چرا « 3 » دل نهد روز هيجا بمرگ كنون دست مردان جنگى ببوس * نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس نواحى ملك از كف بدسگال * بلشكر نگهدار و لشكر بمال ملك را بود بر عدو دست‌چير * چو لشكر دل‌آسوده باشند و سير 1065 بهاى سر خويشتن مىخورد * نه انصاف باشد كه سختى برد چو دارند گنج از سپاهى دريغ * دريغ آيدش دست بردن بتيغ چه مردى كند در صف كارزار * كه دستش تهى باشد و كار ، زار * * * بپيكار دشمن دليران فرست * هژبران بناورد شيران فرست

--> ( 1 ) . مبادا . ( 2 ) . بسى بهتر از جنگ در . ( 3 ) . كجا .